ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

آغاز سال نو و تعطیلات نوروز

سال نو شد و مامانی تنبل هنوز از پارسال تا حالا وقت نکردم تا بیام تا از خانمی قشنگم که داره روز به روز دلبرتر میشه بنویسم. سال نود و یک با تمام اتفاقات خوب و بدش تموم شد و سال نو از راه رسید. امسال نتونستم یه سفره هفتسین باشکوه برای خانم گلم بندازم، ایشالله سال دیگه جبران می کنم. امسال که اولین سال تحویل زندگی شما بود ما سال تحویل رو در کنار دایی حمید نو کردیم. خیلی جاش خالی بود همش یاد پارسال میفتادم که میگفت تو باید بهم عیدی بدی من هنوز بچه ام. کاش امسال بودی و همه دنیامو بهت عیدی می دادم. خیلی بیشتر از قبل جات خالیه.                    &nb...
19 فروردين 1392

سالروز اولين حس کردن هاي تو

پارسال درست همين روز يعني سيزده فروردين براي اولين بار احساست کردم.  يادش بخير. جلوي بستني فروشي جنت آباد.  تو ماشین منتظر بودم تا بابایی بستنی بخره که یهو قشنگترین حس دنیا اومد سراغم. همون بال زدن های آروم پروانه یا  حس خوب ترکیدن حباب ها. احساسی که مطمئنم تمام مادرای دنیا وقتی واسه اولین بار حسش کردن باور نکردن یا نخواستن باور کنند. منم واسه اولین بار انکارش کردم با اینکه لبریز از زیباترین حس دنیا شده بودم و لحظه ای که مدت ها انتظارش رو می کشیدم منو در بر گرفته بود. اما به هر حال چه باورش می کردم و چه نمی کردم اون حباب ترکیدن ها خیلی زودی تبدیل شدند به لگد های گاه گاهی و بعد به لگد های طولانی. ماه آخرم ش...
15 فروردين 1392

آخرين روز سال

الان که دارم مينويسم ساعت و نيم ظهر چهارشنبه است و تا کمتر از سه ساعت ديگه وارد سال جديد ميشيم. سال نود و يکم با همه ي اتفاقات خوب و بدش اومد و به سرعت باد رفت. اتفاقاتي که دست به دست هم بهترين و بدترين سال عمرم رو رقم زد. تو اين سال مادر شدم و خدا يه فرشته نازنازي بهم هديه داد، تو دوازده شهريور يه ربع مونده به اذان ظهر من شيرين ترين طعم دنيا رو چشيدم و از خوشي سرمست شدم. مادر شدن با تمام سختي ها و شيريني هاش پاداشي برايم بود که نمي دونم به سبب چه کار نيکي شايسته آن شده بودم و خدا را به دليل اين لطف بي بديع تا پايان عمر، هر لحظه و هر دم شاکرم، به خصوص که مرا لايق دختر داشتن دانست. و بدترين اتفاق تمام زندگيم آسماني شدن برادر ...
15 فروردين 1392

آخرین پنجشنبه سال

دلم خیلی خیلی خیلی گرفته بود و هرچقدر هم خودم  رو به الکی خوشی می زدم فایده نداشت. از صبح که چشمام رو باز کرده بودم بغض بدجوری راه گلوم رو بسته بود. دو هفته ای میشد که به حمید سر نزده بودم و حتی امروز که من باید باید باید سر خاک می بدم، من نبودم. از قبل قرار شده بود دوشببه بریم قم و برای تعطیلات اونجا بمونیم. به خاطر یه سری از کارها اصلا نمیشد شنبه و یکشنبه رو نادیده گرفت. از هفته قبل قرار گذاشته بودیم پنجشنبه ناهار بریم اسفندیار. اما اصلا دل و دماغش رو نداشتم اما به خاطر بابایی و عمه جون نه نیاوردم. خودم تهران بودم اما دلم بدجوری یه جای دیگه بود و اشکای گاه و بیگاه بی خیال ما نمی شد. اما طبق معمول با اشکا سبک نمی شدم و...
26 اسفند 1391

ارغوان و برج میلاد

سه شنبه هفته ای  که گذشت به اتفاق بابایی و عموها( عمو حسین و عمو علی) رفتیم بازدید از برج میلاد. برج میلاد در حال حاضر ششمین برج بلند دنیاست و نماد تهران جدیده. خیلی ها نوع معماری این برج رو نمی پسندند و البته دوستدارانی هم داره. من هیچ نظری در موردش ندارم اما به نظرم خیلی هم بد نیست. اما بابا محسن خیلی این برج رو دوست داره و تا حالا چندبار ازم خواسته بود تا بریم و از بالای برج تهران رو ببینیم، اما تا حالا فرصتش پیش نیومده بود. اما سه شنبه بالاخره قسمت شد و  با عموها طوری قرار گذاشتیم که یه جوری برسیم بالای برج تا هم غروب خورشید بر فراز تهران رو ببینیم و هم شب پر از چراغ های روشن رو. باید اعتراف کنم که تهران ا...
26 اسفند 1391

ارغوان و دوستای نی نی ناز شهریور نود و یک

ارغوان قشنگم دیروز پنجشنبه هفدهم اسفند ما با یه سری از مامانای شهریوری قرار داشتیم. هم دلم می خواست برم، هم فکر میکردم تنهایی و بدون بابایی خیلی سخت میشه شما رو تو رستوران نگه داشت، اما خوب به هر حال دلمون رو به دریا زدیم و خودمون رو مثل همیشه به خدا واگذار کردیم و رفتیم سر قرار: قرارمون ساعت یک رستوران اسفندیار بود. صبح ساعت ده از خواب بیدار شدم و تا چشامو باز کردم رفتم تو کلوپ تا ببینم چه خبره که دیدم بحث سر برف و رفتن و نرفتنه. خیلی تعجب کردم و رفتم پشت پنجره دیدم بیست سانت برف نشسته رو زمین و همه جا از برف سفید شده. خلاصه سر رفتن و نرفتن رای گیری شد و قرار شد تا بریم. منم که تا اون موقع هنوز دو دل بودم به اصرار محسن و مامان راهی...
26 اسفند 1391

تولد بابا محسن

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا هورا و کف و صوتمون برای اینه که بابایی  در نوزده اسفند بیست و هفت ساله شد. تولدت مبارک عزیزم. امیدوارم صد و بیست سال سایه ات بالای سر من و ارغوان باشه و به هر چی که دوست داری برسی البته با ما. امسال  از کیک و شمع خبری نبود، ایشالله سال دیگه. ایشالله سال دیگه برای بابایی جشن می گیریم. ( این رو هم بگم که بابایی عاشق تولده و از سه سالگی اگه براش تولد نمی گرفتند قهر می کرده) البته امسال همچین خشک و خالی هم برگزار نشد و خانواده سه نفره مون و عمه جون رفتیم پیتزا راز البته مهمون عمه جون. غروب جمعه نوزده هجده اسفند اول رفتیم برای شما یه مبل گرفتیم تا دیگه برای نشستن آماده بشی و بعدش ...
26 اسفند 1391

چهار ماهگی

   دختر قشنگم . وقتی شما چهار ماهت شد ما قم بودیم. با مامان جون رفتیم خانه بهداشت و واکسن چهار ماهگی شما رو زدیم. طبق دفعه قبل شما صبوری کردی، یه کوچولو گریه کردی اما وقتی از اون جا اومدیم بیرون  و رفتیم خونه دوست مامانی و من به شما شیر دادم ساکت شدی. قربون دختر خانم و گلم برم. خدا رو شکر تب نکردی. البته هر چهار ساعت به شما استامینوفن دادیم. پاهات هم مثل دفعه قبل درد نمی کرد. خدا کنه واکسن شش ماهگیت هم همینطور باشه. فردای روز واکسنت رفتیم آتلیه ی خاله زهرا تا از شما عکس بگیره. البته خودمم می دونم که نباید تو همچین روزی می بردمت اما از یه طرف هم خاله زهرا از دو روز قبل دمای اتلیه رو به خاطر شما برده بود بالا و من روم نشد دی...
21 اسفند 1391

صبحت بخیر عزیزم

چند روز پیش نو وبلاگ آوینا جون یه روایت تصویری از بیدار شدنش دیدم که خیلی خوشم اومد و کلی باهاش خندیدم. آخه خیلی قشنگ و جذاب بود. با اجازه لاله جون مامان آوینا منم برداشتی تصویری از بیدار شدن ارغوان رو به روایت تصویر می کشم. عروسک قشنگم منم مثل هر مامان دیگه ای عاشق چهره معصوم و پاک دختر دلبندم هستم، مخصوصا وقتی که خوابی. منم هرروز با لبخند زیبای شما روزم رو شروع می کنم. این عکسا رو با هزار مشقت گرفتم(البته با اعراق)، حتما می پرسی چرا: خوب به خاطر اینکه اولا نمی دونستم دقیقا چه ساعتی از خواب بیدار میشی و دوربین به دست نشسته بودم بالاسرت. دوما چون حرکتم می بایست نا محسوس می بود، با گوشیم ازت عکس گرفتم که تا شما تکون می خ...
18 اسفند 1391